X
تبلیغات
آنچه در ذهنم می گذرد
تاريخ : چهارشنبه بیستم فروردین 1393 | 10:40 | نویسنده : آرام
تاريخ : چهارشنبه بیستم فروردین 1393 | 10:39 | نویسنده : آرام
تاريخ : سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 | 17:41 | نویسنده : آرام
خدایا کمکم کن، من هیچ نذری نمی کنم خودت به خدایی خودت کمکم کن.خواهش میکنم خداجون



تاريخ : سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 | 17:39 | نویسنده : آرام
بعضی اس ام اس های *ب* در 13و14و15فروردین



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 19:0 | نویسنده : آرام
اس ام اس های *ب* در 12 فروردین،5 روز بعد از جواب نه شنیدن در جلسه دوم خواستگاری


برچسب‌ها: اس ام اس, ب

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 18:58 | نویسنده : آرام
سیزده بدر رفتیم حوالی آذرشهر. بد نبود خوش گذشت. جوجه رو ذغال کباب کردیم خیلی چسبید.بعد ناهار برگشتنی یهو بابام گفت بریم جلفا امامزاده.یه مشورتی کردیمو اومدیم خونه آماده شدیمو رفتیم مستقیم نوجه مهر.طفلک رضا باورش نمی شد. شبو امامزاده موندیم صبح مراسم عزاداری بود بعد مراسم رفتیم آبشار کلیسا خرابه. مامانو نبردیم گفتیم برا پاهاش ضرر داره با زن داداش موند امامزاده ولی خودمون رفتیم کلیسا خرابه، وای آبشارش فوق العاده بود خیلییییییییییییییییییی قشنگ بود.آدم دلش وا می شد. کلی عکس انداختیم. بیشتر عکسای من تک نفره بود.یعنی میشه منم یه همراه داشته باشم...یعنی اون همراه من *ب* هست...تو این چند روز با *ب* کلی اس ام اس به همدیگه دادیم...نمی دونم کار درستی میکنم یا نه...ولی یه جورایی نمی تونیم قید همو بزنیم...شاید چون تنهاییم...شاید واقعا همدیگرو دوس داریم....شاید....نمی دونم....دل نگرونم.... تو این چند روز نزدیک 200تا اس دایم به همدیگه.بعضیاشونو می نویسمو پاک میکنم چون گوشیم یهو پر میشه...

تاريخ : سه شنبه دوازدهم فروردین 1393 | 17:43 | نویسنده : آرام
تقریبا یه ساعت پیش شایدم کمتر *ب* بعد چند روز اس داد. تعجب کردم. یعنی بهم فکر میکنه؟....منظوری داره؟ من به اشتباه انداختمش. شاید نباید جوابشو میدادم. افکار وسواسی رو وللش. میان و میرن. همه چی درست میشه. باید کاری پیدا کنم. برم سارافونمو بدوزم.


برچسب‌ها: افکار وسواسی, خیاطی, ب

تاريخ : یکشنبه دهم فروردین 1393 | 16:13 | نویسنده : آرام
خیلی چیزا تو مخمه ولی ولشون کن ببین آخر عاقبت نداره همشونم پوچن یه مشت حرف پوچ.

ببین شماره *ب* رو پاک کردم  دو روز با هم حرف زدیم تموم شد الان اساشم مینویسم و پاک و تمام. منو اون به درد هم نمی خوریم. اگه منو بخواد میاد شهر خودمون. فعلا که نگفته بزار اگه دوباره اومد گفت حاضره به خاطرم بیاد شهر خودمون اون موقع بهش فک میکنم. فعلا بیخیال.

*پ.ن.حالم به حال قناری در قفس میماند نه دلی برای ماندن دارم و نه بالی برای رفتن


برچسب‌ها: اس ام اس, خواستگار

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه دهم فروردین 1393 | 12:45 | نویسنده : آرام
دیوه برگشته ول کن هم نیست. بد رفته رو مخم.

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه هفتم فروردین 1393 | 12:10 | نویسنده : آرام
  ذوق زدم یا چمه نمیدونم ولی کلا اینکه خواستگاری داشته باشی که بخواتت خیلی هیجان داره. ولی خودمونو گول نزنیم فک کنم من از اونم مشتاق تر بودم. اونم مشتاق بود ولی خیلی عجله داشت. مادروخواهرشم که منو می دیدن هوش از کلشون می پرید واقعا عاشقم شده بودن. منم از پسره خوشم اومده بود. ایمانش قوی بود. کاری بود با غیرت بود رو پای خودش می ایستاد پشتش به خدا گرم بود و بس. اینا برا من خیلی مهم بودن که تو وجود اون همه اینا بود. یه مرد واقعی بود ولی یکم با کارش مشکل داشتم که اونم البته حساسیت بیخود بود هوشبری خودش فک کنم شغل خوبیه. ولی در هر صورت این کار شدنی نیست پدر مادرم اجازه نمیدن من برم تهران تو غربت زندگی کنم خودمم شک دارم بتونم. در هر صورت پسره فهمید جواب منفیه. به احتمال زیاد تا الان خونوادشم در جریان گذاشته. توکل بر خدا انشاالله هر چی صلاحه همون میشه.

دیروز عصر بهش اس دادم گفتم جواب بابام منفیه گفت جوابت قابل احترامه ولی بیشتر فک کن گفتم نه دیگه فایده نداره فقط باعث اذیت طرفین میشه اس داد هیچ وقت ناماید نشو امیدت به خدا باشه. من ناامید نیستم. حالا که به این حرفش فک میکنم یکم بهم برخورد حس میکنم پیش خودش فک کرده من خیلی خاطرشو میخوامو کشته مردشم. شایدم خودم باعث شدم این فکرو بکنه.اون آخرین اسش بود تا حالا خبری ازش نشده فک کنم اونم دیگه فهمید همه چی تمومه. ولی سر آدم گرم می شدا ( حس میکنم یکم بدجنس شدم).


برچسب‌ها: خواستگار, جواب منفی